درخت ایران آنلاین بازیگر اینستاگرام

درخت: ایران آنلاین بازیگر اینستاگرام اخبار فرهنگی و هنری

گت بلاگز اخبار اجتماعی روایتی تکان‌دهنده از کودکان زباله‌گرد افغان در کرج

چند دقیقه‌ای که در محل بازیافت زباله می‌ایستی، سینه‌ات به خس خس می‌افتد. آنقدر زنبور و پشه و مگس توی هوا است که اگرچند لحظه‌ای غافل شوی، وارد دهانت می‌شود. ساعت

روایتی تکان‌دهنده از کودکان زباله‌گرد افغان در کرج

روایتی تکان دهنده از کودکان زباله گرد افغان در کرج

عبارات مهم : آشغال

چند دقیقه ای که در محل بازیافت زباله می ایستی، سینه ات به خس خس می افتد. آنقدر زنبور و پشه و مگس توی هوا است که اگرچند لحظه ای غافل شوی، وارد دهانت می شود. ساعت ۸ صبح، کمی بالاتر از میدان والفجر کرج درست در مرکز شهر، در یکی از مراکز بازیافت زباله هستیم. نرگس صحرانورد، فعال حقوق کودکان همراهی مان می کند. بااهمیت ترین دغدغه این روزهای او، پیگیری به اوضاع بهداشتی و سلامت این کودکان است.

به گزارش ایران؛۷۰ مرد که ۳۰ نفرشان زیر ۱۸ سال سن دارند، همین جا زباله هایی را که جمع کرده اند به پیمانکار تحویل می دهند و مزد می گیرند. گفته اند ساعت ۸ صبح اینجا باشیم تا فرزند ها را که با گاری دستی های ارزش از کاسبی اول صبح برمی گردند، ببینیم. اینجا فقط محل کارشان نیست که محل زندگی ارزش هم هست. در میان زباله ها جهت خودشان آلونک هایی ساخته اند و زندگی می کنند.

روایتی تکان‌دهنده از کودکان زباله‌گرد افغان در کرج

صبغت الله ۱۲ و عبدالله ۱۷ ساله را برابر سوله ارزش می بینم. چند دقیقه ای است از کاسبی برگشته اند و می خواهند چایی بنوشند و دوباره راهی شوند. هر دو مثل اغلب ساکنان اینجا اهل هرات افغانستانند.

صبغت الله ساعت ۵ صبح از خواب بلند شده است و رفته کاسبی: «قاچاقی آمدیم ایران. روزی ۳۰-۲۰ هزار تومان مزد می گیرم ولی مزدمان را به خودمان نمی دهند، می فرستند جهت خانواده.»

چند دقیقه‌ای که در محل بازیافت زباله می‌ایستی، سینه‌ات به خس خس می‌افتد. آنقدر زنبور و پشه و مگس توی هوا است که اگرچند لحظه‌ای غافل شوی، وارد دهانت می‌شود. ساعت

سوله ارزش را نشانم می دهد؛ یک اتاق خیلی کوچک با ابتدایی ترین وسایل زندگی بدون در و پیکر.

– صبغت الله زمستان ها اینجا چطور زندگی می کنید؟

– زندگی می کنیم دیگه. آتیش روشن می کنیم. چیکار کنیم دیگه؟

– دستشویی کجا می روید؟

روایتی تکان‌دهنده از کودکان زباله‌گرد افغان در کرج

– همین جا لای خاک ها.

– سرویس بهداشتی ندارید؟

– نه.

چند دقیقه‌ای که در محل بازیافت زباله می‌ایستی، سینه‌ات به خس خس می‌افتد. آنقدر زنبور و پشه و مگس توی هوا است که اگرچند لحظه‌ای غافل شوی، وارد دهانت می‌شود. ساعت

– پدر و مادرتان می دانند زباله گردی می کنید؟

– آره می دونند آشغال جمع می کنیم.

روایتی تکان‌دهنده از کودکان زباله‌گرد افغان در کرج

یک سوله سیمانی را که کمی با ما فاصله دارد، نشانم می دهد: «اونجا جهت خودمون حموم درست کردیم.» هیچ آب لوله کشی در مرکز وجود ندارد. فرزند ها و بزرگ ترها از آن طرف میدان والفجر و از تانکر گوسفندفروشی با دبه جهت خورد و خوراک و مختصری شست وشو آب می آورند.

عبدالله می گوید: «شهرداری پول می دهد ما اینجا زندگی کنیم. لباس هم داده. ببین!» راست می گوید. همه فرزند ها یک لباس فرم نارنجی و سیاه بر تن دارند. پشت لباس نوشته شده است مجری طرح تفکیک از مبدأ.

نرگس صحرانورد همین طور که ما را همراهی می کند، از فرزند ها راجع به اوضاع سلامتی ارزش هم می پرسد. سؤالاتی مثل اینکه «دکتر رفتی؟»، «دندونت چطوره؟»، «وقت دکترت رو از دست ندی؟»، «وقت گرفتن دوباره سخته؟»، «واکسنت رو زدی؟»

نرگس می گوید: «بچه ها همه ارزش مریضند، بیشترشان سوء تغذیه دارند. دائم گلودرد، دندان درد، دل درد و سوء تغذیه. ۷ ماه است می آیم و می برمشان دکتر. تو بگو کسی اینجا با بوی زباله و کنار این همه آشغال زندگی کند، سالم هم باقی می ماند؟»

عبدالله می پرد توی حرف هایمان و خطاب به نرگس می گوید: «تازه موش ها هم هستند. یادته زیر اون سوله مرده بودند؟ هفت هشت تا بودند، خیلی بوی بدی می دادند. آوردیم شون بیرون. شب ها حمله می کنند.»

موش ها یکی از تهدیدهای مهم زندگی فرزند ها هستند. آن طورکه نرگس هم برایم تعریف می کند زیر یکی از آلونک ها مرده بودند و بوی تعفنشان همه جا را برداشته بود و فرزند ها همه با هم دل درد گرفته بودند. چند روزی است موش ها را از زیر سوله ها درآورده اند.

ربان ۱۰ ساله با آن جثه و قامت کوتاهش از راه می رسد. ساعت ۸ و نیم صبح هست. فرزند ها نشانش می دهند و می گویند لبش را موش گاز گرفته. یک بار هم سگ بازویش را. هنگامی که گاری اش را هل می دهد، می بینی چطور زیر سنگینی بار خم شده؛ با آن صورت بچگانه معصومش. بالای لبش جای یک زخم کوچک هست.

– ربان، موش گازت گرفت؟ کی؟ شب بود یا روز؟

– شب خوابیده بودم دیدم یک چیزی گازم گرفت. واکسن زدم.

– کجا واکسن زدی؟

– حصارک.

– سگ چی؟

– شانه ام رو گاز گرفت.

با کمک نرگس، واکسن هاری هم زده هست. ربان و برادرش فرهاد را پدرش آورد به کشور عزیزمان ایران و بعد برگشت افغانستان. فرهاد ۱۶ ساله حالا همه پشت و پناه ربان هست. ربان ۵ برادر دیگر هم دارد که در افغانستان زندگی می کنند.

– ربان! دلت جهت مادرت تنگ شده؟

– آره ولی چیکار کنم؟

بیشتر جواب هایش این طوری هست، مثل خیلی های دیگر. چه کار کنم؟ چقدر سریع این جمله را یاد گرفته اند، اینکه مجبورند و چاره ای ندارند. از زیاد فرزند ها هنگامی که می پرسی مشکلی دارند یا نه؟ می گویند نه. به نظرم می رسد آنها در این سن و سال و زندگی میان این همه زباله، حتی تصویر درستی از مسئله هم ندارند. شاید فکر می کنند زندگی همین جوری است با مشقت فراوان میان آشغال ها. کودکان پناهنده ای که به ما پناه آورده اند و ما اینجا در میان آشغال ها رهایشان کرده ایم؛ بی پناه، مظلوم و تنها.

ربان می گوید چند کلاس سواد دارد. در افغانستان مکتب رفته و اینجا هم گاهی تلویزیون تماشا می کند ولی فقط گاهی؛ چون زیاد وقت ندارد و باید به کاسبی اش برسد. هفته ای یک بار هم حمام می رود. نرگس از ربان می پرسد آیا دستکش نپوشیده؟ شانه ای اوج می اندازد: «دیروز کاسبی می کردم، یک جا جاش گذاشتم. شیشه می برد، آمپول و سوزن هم هست.» در میان زباله ها کلی زباله بیمارستانی هست. فرزند ها هر چقدر بار بیاورند، مزد می گیرند، معمولاً روزی ۳۰-۲۰ هزار تومان که می رسد به دست پدر و مادرها و کارفرما. پول اندکی هم در اختیار فرزند ها می گذارد.

– با مزدت چی می خری ربان؟

– بستنی.

در یکی از سوله ها ۹ کودک را می بینم که از کاسبی برگشته اند تا چند دقیقه ای استراحت کنند. روی دیوار میخ کوبیده اند و هرکس ساکش را به دیوار آویخته. همه زندگی ارزش را. ساک قرمز جهت ناصر هست، ساک سفید جهت محسن، ساک آبی جهت عبدل احمد. ساک ها را زده اند روی دیوار تا جایشان را کمتر تنگ کند. کنار این اتاق آشپزخانه کوچکی دارند با گازی دود گرفته جهت آشپزی. رحم الدین ۱۲ ساله روی اجاق چای دم می کند.

– رحم الدین معمولا چی می خورید؟

– هر چی دم دستمان بیاید. نیمرو، نون و پنیر، آبگوشت.

– زمستان سرد نیست؟

– دیگه چیکار کنیم؟

– افغانستان بهتر بود یا اینجا؟

– افغانستان بهتره.

– آیا برنمی گردی؟

– کار نیست.

اینجا چه مشکلی دارید؟

– مسئله که نداریم.

پیمانکار هم افغان هست. در گوشه ای نشسته و زباله ها را وزن می کند. آنقدر دور و برمان حشره، مگس و زنبور است که باید مدام بپرانی شان. نرگس می گوید در مدتی که به فرزند ها سر زده، بارها ساس ها و حشرات نیشش زده اند.

دلدار ۱۰ ساله را پدرش به اینجا آورده و برگشته افغانستان. همه یادشان است که تا سه ماه بعد از برگشتن پدرش مدام گریه و بی تابی می کرد:

– بابام با پاسپورت آمد، برگشت. الان ۳ ماه گذشته.

– دلدار! دلت جهت مادر و پدرت تنگ شده؟

– خیلی تنگ شده. دلم جهت خواهر و برادرهایم هم تنگ شده.

– آشپزی بلدی؟

– نه بقیه درست می کنند.

– دلت جهت غذاهای مادرت تنگ نشده؟

– نه جهت خودش تنگ شده.

یکی از زباله گردهای بزرگسال رد می شود. سری تکان می دهد و زیر لب می گوید: «همه مان اینجا دق آوردیم. هیچ جا وطن نمی شود.»

نرگس صحرانورد می گوید: «این فرزند ها واقعا بی پناهند. این فرزند ها را همه جور خطری ترساندن می کند؛ هر چیزی که فکرش را بکنی از بیماری و تجاوز گرفته تا خطر مرگ. مگر می شود مسئولان شهر کرج ندانند که در این سوله ها و مراکز چه می گذرد؟ انگار این فرزند ها جهت هیچ کس مهم نیستند؛ تنها و رها شده. فکر می کنم درس خواندنشان اولویت چندم هست. الان جانشان در خطر هست. هنگامی که دیدم به فرزند ها لباس داده اند، شوکه شدم. لباس دادن یعنی رسمی کردن این شغل. از مسئولان شهرداری پرسیدم چرا؟ جواب دادند می خواهیم شناسایی ارزش کنیم. اینجا تنها مرکز بازیافت نیست که فرزند ها در آن کار می کنند. در «باغستان» و «آق تپه» و «میان جاده» هم همین اوضاع هست.»

سری هم به مرکز بازیافت زباله آق تپه می زنیم. یکی از مناطق حاشیه ای کرج در نزدیکی مهرشهر. داستان اینجا هم مشابه همان چیزی است که در میدان والفجر دیده ام. فقط این مرکز کوچک تر از قبلی است و سوله ها از آشغال ها فاصله بیشتری دارد. نرگس مدتی به فرزند های اینجا درس داده؛ آموزش خواندن و نوشتن. می گوید فرزند ها سوء تغدیه گرفته اند تا حدی که چند نفرشان نیاز به خوابیدن شدن دارند. اطراف این مرکز پر است از زمین های کشاورزی؛ اغلب کلم که می گویند با آب فاضلاب و آب آلوده ضایعاتی ها آبیاری می شود.

علی خان، جانا، ابراهیم، حسن، رازق … ۱۰ کودک زباله گردی هستند که اینجا زندگی می کنند. همه اهل هرات از کشور افغانستان. خرخر چرخ ها بلند می شود. فرزند ها گاری ها را هل می دهند و دنبال کاسبی ارزش می روند؛ کاسبی زباله، کاسبی بیماری و مرگ.

واژه های کلیدی: آشغال | زباله | زندگی | فرزند | کودکان | افغانستان | افغانستان | کشور افغانستان

دانلود


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs